اخه مگه جزمن عخشی دالی ؟ای کلک!!!!!!!!!!هر وقت باهام قهر کنی عقده هامو تو وبلاگت خالی میکنممممممممممممممم!دعفامم نکن چلا اومدم وب چون فقط وبلاگ خودمو خودت رفتم از عقده شدیییییییییییییییییییید!حقته همین که هست ببین وبتو چه خوشل کلدم؟افریییییییییییییییییییییییییییین به خودم!میدونم عاشقمی اینقد شلمندم نکن![]()
با همه غرورتتتتتتتتتتتتتتت دوشت دالم هوالتا!میکشمت اگه وقتی بام قهلی به کس دیگه ای فکر کنی حلالت نمیکنم گوفته باشم
بازم شلمنده تا اینجا کشوندمت خب باس شاهکارمو میدیدی![]()
خدا هادیم عاشق هیچکی نشه خواهششششششششششششششش![]()
![]()
اییییییییییییییییییییییییییییییییییی مردم همه بدونین ک ص عاشق هادیشه میمیره بلاش به هیچکی نمیدمش دلم بلاش تنگه ولی قهله باهام![]()
دعا کنین منو هادیم بهم بلسیمممممممممممممممممممممممم
سوالم را که می دانی ! پناهم می دهی امشب ؟
.
منم آن آشنای سالیان گریه و لبخند
و امشب رو به ویرانی ، پناهم می دهی امشب ؟
.
میان آب و گل رقصان ، میان خار و گل خندان
در آن آغوش نورانی ، پناهم می دهی امشب ؟
.
دل و دین در کف یغما و من تنها و من تنها…
در این هنگام رو حانی ، پناهم می دهی امشب ؟
.
به ظلمت رهسپار نور و از میراث هستی دور
در آن اسرار پنهانی ، پناهم می دهی امشب ؟
.
رها از همت بودن ، رها از بال و پر سودن
رها از حد انسانی ، پناهم می دهی امشب ؟
.
نگاهت آشنا با دل ، کلامت گرمی محفل
تو از چشمم چه می خوانی ؟ پناهم می دهی امشب
سوالم را که می دانی ! پناهم می دهی امشب ؟
.
منم آن آشنای سالیان گریه و لبخند
و امشب رو به ویرانی ، پناهم می دهی امشب ؟
.
میان آب و گل رقصان ، میان خار و گل خندان
در آن آغوش نورانی ، پناهم می دهی امشب ؟
.
دل و دین در کف یغما و من تنها و من تنها…
در این هنگام رو حانی ، پناهم می دهی امشب ؟
.
به ظلمت رهسپار نور و از میراث هستی دور
در آن اسرار پنهانی ، پناهم می دهی امشب ؟
.
رها از همت بودن ، رها از بال و پر سودن
رها از حد انسانی ، پناهم می دهی امشب ؟
.
نگاهت آشنا با دل ، کلامت گرمی محفل
تو از چشمم چه می خوانی ؟ پناهم می دهی امشب
عشق مجازی
majazi chat k kare bazi admha nim.chat.r om.voi.va... hezar koft va zahre mikhaha b tanhaiye gozashteam baz gardam khodaya komakam kn k digar eshgh ra gdai naknam aaaaaaaaaash
.k..m.. khodaya eltemasat miknam
akharin payamam digar b veb baz nakhaham gasht
طناب را به گردنم بیاویزی رفته ای ولی بدان به زودی قصه ی این طناب به حقیقت خواهد پیوست و شاید
برای دیداری دگر دیر باشد ولی به اشکهایم قسمت میدهم به مزارم بیای تا بلکه دست نوازشت را بروی
سنگ قبرم حس کنم ....اینها شعر نبود بلکه حرف دل یک به اخر خط رسیده بود حلالم کن .در خزان
ارزوهای دلم زیر پایم من غرورم را شکستم بخاطر ص
رفتنت را “نامردی” میخوانند . . .
.یک تلنگر هم کافی بود برای اینکه بشکنم
به هر حال ممنون از مشتت . . .